|
غروب زرین
دوستی که هیچوقت نمی میرد!
| ||
|
قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مـــد است که شلوارشون از باسنشون آویزون باشه . . ! . . . این رسم در زندانهای آمریکا شکل گرفت. زندانیهای که برای پول آماده بودند باسن خود را دراختیار دیگر زندانیها قرار دهند با آویزون نگاه داشتن شلوار بر روی باسنشون و قدم زدن در هواخوری زندان اقدام به جذب مشتری میکردند... ما فقط خواستیم اطلاع رسانی کنیم.دیگه تصمیم با خودتون... بهله......................... [ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 12:20 ] [ f@teMe ]
یه آقا پسری که تازه نامزد کرده بود، می خواست برای تولد نامزدش کادو بخره،با خودش گفت:چون اولین باره که میخوام براش کادو بخرم بهتره زیاده روی نکنم و شرح نامه: [ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ] [ 23:56 ] [ f@teMe ]
دیروز یه دختر با حجاب اومد دانشگاه یکی از دخترای بی حجاب خواست مسخرش کنه گفت تازه گی ها دیوونه ها خودشون رو جلد می کنند همه خندیدند........... دختره محجبه در جوابش گفت تا حالا دیدی رو پیکان 48 چادر بکشن؟ این بار هم خندیدیم...... [ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ] [ 19:28 ] [ f@teMe ]
ماه من غصه چرا؟؟ آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز مثل آن روز نخست گرم و آبی و پر از مهر به ما میخندد… یا زمینی را که، دلش از سردی شبهای خزان نه شکست و نه گرفت! بلکه از عاطفه لبریز شد و نفسی از سر امید کشید! و در آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهایمان ریخت تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست… ماه من غصه چرا؟؟ تو مرا داری و من هر شب و روز، آرزویم همه خوشبختی توست… ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخنها گفتن کار آنهایی نیست که خدا را دارند. ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی، مثل باران بارید یا دل شیشهایات از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست با نگاهت به خدا چتر شادی وا کن و بگو با دل خود که خدا هست، خدا هست هنوز… او همانیست که در تارترین لحظهی شب،
راه نورانیِ امید نشانم میداد! [ جمعه چهارم اسفند 1391 ] [ 15:59 ] [ f@teMe ]
بــــــاور کن خیلی حـــــــرف است وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی که یکبار هم لمســـــــشان نکرده ای… [ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 ] [ 18:51 ] [ f@teMe ]
" اینو ازوب دوستم برداشتم خیلی خوشم اومد دلم نیومد نگم! " http://amirnewshp0.blogfa.com/ پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم! دختر: توباز گفتی ضعیفه؟ پسر: خب… منزل بگم چطوره؟... دختر: وااااای… از دست تو! پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟ ... دختر:اه…اصلاباهات قهرم. پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟ دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟ پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا. دختر: … واقعا که! پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟ دختر: لوووس! پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها! دختر: بازم گفت این کلمه رو…! پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست من! دختر: من ازدست توچی کارکنم؟ پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم من! دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه! پسر: صفای وجودت خانوم! دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره! پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم….! دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون” پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی! دختر: ولی من که بور بودم! پسر: باشه… فرقی نمی کنه! دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من… پسر: … دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟ پسر: … دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن… پسر: … دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم… پسر: خدا… نه… (گریه) دختر: چراگریه میکنی؟ پسر: چرا نکنم… ها؟ دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند… زودباش… پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم… دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟ پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم… دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد … پسر: … دختر: دوباره ساکت شدی؟ پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه بغض طولانی آوردم…! تک عروس گورستان! پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…! اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم… نه… اشک و فاتحه نه… اشک و فاتحه و دلتنگی امان… خاتون من! توخیلی وقته که… آرام بخواب کوچ کرده ی من… دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…! نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..! بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم… اما… تـو آرام بخواب... [ سه شنبه هفدهم بهمن 1391 ] [ 12:19 ] [ f@teMe ]
در سوگم سیاه نپوشید ، برایم مجلسی برپا نکنید ، برایم گریه و ناله سر ندهید مرا در بیابانی برهوت دفن کنید و سنگ نوشته ای هم بر مزارم ننهید عکسم را قاب نگیرید و دسته گلی با روبان سیاه برای نزدیکانم نفرستید اما در سالروز مرگم بر پارچه ای بزرگ بنویسید :
[ سه شنبه دهم بهمن 1391 ] [ 7:8 ] [ f@teMe ]
مــــــــــــدتـهـاســـــــــــــــت . . . نـه بـــــــــه آمـــدن کـسـی دلـخـوشــــــــــــم ، نـه از رفـتــــــــــــن کـسـی دلـگـیـــــــــــــــــر ؛بـی کـسـی هـم عـالـمـــــــــــی دارد . . . !!! ((این پست و مخصوص مخصوص مخصوص یکی گذاشتم که فکرکنم خودشم بدونه! بلاخره بعدازچندماه دوباره افتخارداد به من و اومد ولی خیلی بی حال و بی حوصله نمیدونم چرا........... بااینکه میدونه اندازه داداشم دوسش دارم ولی نمیدونم چراانقدر باهام سرده نمیدونم چراانقدر بی حاله راستی پست پایین فاضل نظری مال داداش مهدی خودمه، عاشق این شعراشم)) [ پنجشنبه پنجم بهمن 1391 ] [ 10:17 ] [ f@teMe ]
دین راهگشا بود وتو گم گشته دینی تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی آهو نگران است، بزن تیر خطا را صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟ این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود هرجا بروی باز گرفتار زمینی مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید هر وقت شدی آینه کافی ست ببینی ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است ای عشق کجایی که ببینند چنینی هم هیزم سنگین سری دوزخیانی هم باغ سبک سایه فردوس برینی ای عشق! چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی [ پنجشنبه پنجم بهمن 1391 ] [ 9:55 ] [ f@teMe ]
بوم نقاشی: تا بوده میکشیدی در من رنگ شادی! اینک که نداری اورا میکشی رنگ جدایی؟ تا بوده میکشیدی درمن رنگ رخساریار! اینک میکشی رنگ غم آخرین دیدار؟ تا بوده میکشیدی درمن خرمن سبز بسیار! لیک اینک نداری چیزی جز توده ای افکار؟ مهم نیست تو از این دنیا چی میخوای بلکه مهم اینه که آیا چیزی که از دنیا میخوای توش هست یا نه؟ آره درست فهمیدی دنیا با این وسعتش ولی باز برای ما آدما خیلی کوچیکه واسه همینه که خدا برای تنبیه آدم و حوا اینجا رو انتخاب کرده! برچسبها: بوم نقاشی, غم عشق, عشق, نقاشی, دنیا, غروب زرین [ یکشنبه سوم دی 1391 ] [ 8:21 ] [ f@teMe ]
[ یکشنبه سوم دی 1391 ] [ 8:20 ] [ f@teMe ]
حسی عجیب و دور از انتظار حسی شیرین اما بی رحم زیبا اما بی نهایت سخت مدتهاست این حس عجیب رهایم نمی کند مدتهاست اسیر چشمان توام در فاصه ای نزدیک اما دور!! گذشت تمام لحظه های شیرین با تو بودن و خاک شد تمام آرزوهای دست نیافتنی ام با تو و سرنوشت اینگونه بی رحم است کسی هست که بداند چرا؟؟؟؟؟
برچسبها: حس عجیب, غروب زرین, عاشقانه, سرنوشت, لحظه های شیرین [ چهارشنبه دهم آبان 1391 ] [ 17:9 ] [ f@teMe ]
شبیه برگ پاییزی . . . پس از تو قسمت بادم [ چهارشنبه سوم آبان 1391 ] [ 10:55 ] [ f@teMe ]
بیا ببین، آره بیا ببین منی که می گفتم هیچ موقع گریه نمیکنم، الان تو چه وضعی ام... میان انبوهی از خاطراتم نشسته ام، و به یاد آرزوهای قدیمی ام همیشه آرزو میکردم روزی نقاش باشم تا می توانستم رویای با تو بودن را روی صفحه ی دل حک کنم... آرزو می کردم نقاش باشم تا نقش آن دو چشم سیاه مهربانت را حک کنم یا آن نگاه پر از عشق و صداقتت را حک کنم... کاش نقاش بودم تا می توانستم آن لبخند دل نشینت را حک کنم... کاش... کاش نقاش بودم نقشی از پیوند و وصال را به تصویر میکشیدم ... کاش نقاش بودم پیوند دو عاشق را به تصویر می کشیدم... فکر نمیکردم روزی نقاش باشم و به جای پیوند، رفتنت را به تصویر بکشم! فکر نمیکردم روزی نقاش باشم و اشک چشمانم را، شکست دل بیمارم را به تصویر بکشم! فکر نمیکردم روزی نقاش باشم، درد جدایی را، انتظار طاقت فرسا را، فراغ یار را به تصویر بکشم! ... ... آری! من نقاشم... یک نقاش دل شکسته که روزی آرزو داشت پیوند دو عشق را به تصویر کشد ولی امروز من تصویر جدایی را به تصویر کشیدم! برچسبها: نقاش, پیونددوعاشق, تصویر, دل شکسته, آرزو خاطرات, انبوه, غروب زرین, عشق و صداقت [ چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ] [ 13:50 ] [ f@teMe ]
حتما برای شما هم پیش امده...! کسایی تو زندگیتون وارد می شن... چه دوست، چه همکلاسی، چه فامیل و... که نسبت به اون ها احساس علاقه دارید... کسایی که از صحبت کردن باهاشون لذت می برید و تو دلتون تحسین شون می کنید... بعضی وقتا رفتار خیلی اجتماعی دارن و به نظرتون آدمای هنرمند، فرهیخته، مهربون، دوست داشتنی، خوش فکر یا هر صفت قابل توجه دیگه ای هستن... و حتی بعضی وقتا با رفتارشون باعث می شن که از اونا الگو برداری کنید... خاکستریه...!
داشتم از بین می ره! بنابراین همیشه با همه کسایی که می شناسم تا حد خاصی ارتباط دارم... !خیلی از اطرافیانم رو دوست دارم و تحسین شون می کنم... از بودن باهاشون لذت می برم، باهاشون دردو دل می کنم، حرف می زنم و... زندگی می کنم... مثل همه ی آدما ... ولی می ترسم از اینکه صمیمیت زیاد از حد باهاشون باعث از دست رفتن همین حس علاقه بشه...می ترسم از اینکه خودشون نباشن.... می ترسم که مثل اکثر اوقات نقابا رو تحسین کرده باشم... نقابا همیشه دوست داشتنی اند...نقابا ایده آل های همه ی ما برای انسان بودن و مورد توجه واقع شدن هستن... در واقع نقابا چیزایی اند که هر چیزی که انسان از خودش انتظار داره رو بهش میدن... دلم می خواد که با دوستای نقاب دار یا بی نقابم، دوست باشم و هیچوقت اونقدر نشناسم شون که بدونم نقابن... یا خودشون... دوست دارم فکر کنم با آدمای واقعی دوستم... نه آدمای پشت نقاب... من عاشق حقیقت وجود آدمام...همین کافیه که نقابی رو روی صورتشون حس نمی کنم... برچسبها: نقاب, آدم ها, سوژه, غروب زرین, عاشق, صورت, حقیقت, انتظار [ چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ] [ 13:50 ] [ f@teMe ]
گروهبان که از خواهر و مادر بچه بازجویی میکرد، سروان دست بچه را گرفت و با خود به اتاق دیگر برد. گفت:" بابات کجاست؟ " بچه زیرلب گفت:" رفته آسمان! " سروان با تعجب پرسید:" چی؟ مرده؟ " بچه گفت:" نه. هر شب از آسمان پایین می آید، با ما شام میخورد. " سروان چشم گرداند و درِ کوچکی را در سقف دید... برچسبها: آسمان, درب آسمان, داستان کوتاه, غروب زرین [ چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ] [ 13:50 ] [ f@teMe ]
نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغها را میشمردم تا بیاید... سنگ میانداختم بهشان... میپریدند، دورتر مینشستند... کمی بعد دوباره برمیگشتند، جلوم رژه میرفتند... ساعت از وقت قرار گذشت... نیامد... نگران، کلافه، عصبی شدم... شاخهگلی که دستم بود سر خم کرده،داشت می پژمرد... طاقتم طاق شد... ا از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سر کلاغها... گل را هم انداختم زمین، پاسارش کردم... گَند زدم بهش... گلبرگهاش کَنده، پخش، لهیده شد...بعد، یقهی پالتوم را دادم بالا، دستهام را کردم تو جیبهاش، راهم را کشیدم رفتم... نرسیده به درِ پارک، صِداش از پشتِ سر آمد... صدای تندِ قدمهاش و صِدای نَفَس نَفَسهاش هم...برنگشتم به رووش... حتی برای دعوا، مُرافعه، قهر... از در خارج شدم... خیابان را به دوگذشتم... هنوز داشت پُشتم میآمد... صدای پاشنهی چکمههاش را میشنیدم... میدوید... صِدام میکرد... آن طرفِ خیابان، ایستادم جلو ماشین... هنوز پُشتم یهش بود... کلید انداختم در را باز کنم، بنشینم، بروم... برای همیشه... باز کرده نکرده، صدای بووق، ترمزی شدید و فریاد، نالهای کوتاه ریخت تو گوشهام، تو جانم... تندی برگشتم... دیدمش... پخشِ خیابان شده بود... بهروو افتاده بود جلو ماشینی که بِهش زده بودو رانندهش هم داشت توو سرِ خودش میزد... سرش خورده بود روو آسفالت، پُکیده بود و خون، راه کشیده بود میرفت سمتِ جوویِ کنارِ خیابان... ترسخورده، هول دویدم طرفش... بالا سرش ایستادم... مبهوت...گیج... مَنگ. هاج و واج نِگاش کردم... توو دستِ چپش بستهی کوچکی بود... کادو پیچ... محکم چسبیده بودش... نِگام رفت، ماند روی آستینِ مانتوش که بالا شده، ساعتش پیدا بود... چهار و پنج دقیقه... نگام برگشت به ساعتِ خودم.. چهار و پنج دقیقه!گیج، درب و داغان نگاه به ساعت رانندهی بخت برگشته کردم... چهار و پنج دقیقه بود!!! برچسبها: ساعت, پارک, غروب زرین, داستان, ماشین [ سه شنبه سوم مرداد 1391 ] [ 22:21 ] [ f@teMe ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||