X
تبلیغات
غروب زرین
غروب زرین
دوستی که هیچوقت نمی میرد! 
قالب وبلاگ
تبلیغات
لینک های مفید
پـــدرم این حـــق تو نیست...

پـــدرم کمر خمیده ات روحم را در هــــم میشکند...

تـــو باید در خـــانه نشسته باشی...

تو بـــاید با نوه هایت حرف بزنی و خـــوش بـــگذرونی...

کوتـــاه بادآن دســـتی که تو را به این روز کشانده...

انـــکه نمیداند تـــورم با تو و پـــدران دیـــگر چه کار کرده اســـت...

انـــکه نمیداند تـــو نمیتوانی بروی از محـــله آنها گوشـــت ارزان بخری...

شــرم بر آنان کـــه این روزگــار را نصــیب پدران پــیر سرزمینم کردند....

شـــرم بر شما باد...

شـــرم بر شما باد...


[ دوشنبه بیست و دوم مهر 1392 ] [ 18:47 ] [ f@teMe ]

ایــــن روزهـا

همه ادعا دارن طعــــم خیـــانـــت را چشیده انـد ،

همه ادعا دارن که بــدی را بـــه چشمـ دیـــده انـد ،

همه ادعا دارن که تنــهایــی را کشیده انـد

پـس کیـست کـه ایـن دنیـا را به گنــــد کشیده استـ ؟!

.

.

.

شایـد منـــــــــــم ... !!!


[ جمعه دوازدهم مهر 1392 ] [ 11:1 ] [ f@teMe ]

اگه واسه تیپ زدن آستین های مانتویت را بالا میزنی ، اگر گاهی برای جلب توجه آستین هایت را بالا میزنی ...

.

.

.

خوب است . . .

گاهی هم برای رسیدن به خدا آستین هایت را بالا بزنی و وضویی بسازی ...

و نمازی با معبودت بکنی...
 

[ جمعه دوازدهم مهر 1392 ] [ 7:13 ] [ f@teMe ]

هــمـه ی ِ قـراردادهــا را کـه روی
کـاغـذهـای بـی جـان نـمی نویسنـــــ....ــــد !
بــعـضی از عـهـدهــا را روی قــلـب هـای هــم مـی نــویــسـیـم ...
حـواست به ایـن عـهـدهـای غـیـر کـاغـذی بـاشـد ...
شـکـسـتَنـشـان یـک آدم را مـی شـکند !!


[ پنجشنبه یازدهم مهر 1392 ] [ 7:10 ] [ f@teMe ]

 نامت چه بود؟

 

آدم

 

فرزند؟

 

من را نه مادريست نه پدر، بنويس اولين يتيم خلقتم.

 

محل تولد؟

 

بهشت پاك

 

اينك محل سكونت؟

 

زمين خاك

 

آن چيست بر گردن نهادي؟

 

امانت است.

 

قدت؟

 

روزي چنان بلند كه همسايه خدا،

 

اينك به قدر سايه بختم به روي خاك.

 

اعضاء خانواده؟

 

حواي خوب و پاك ، قابيل خشمناك ، هابيل زير خاك.

 

روز تولدت؟

 

روز جمعه، به گمانم که روز عشق.

 

رنگت؟

 

اينك فقط سياه ، ز شرم چنان گناه.

 

چشمت؟

 

رنگي به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان.

 

وزنت ؟

 

نه آنچنان سبك كه پرم در هواي دوست،

 

نه آ نچنان وزين كه نشينم بروی خاك.

 

جنست ؟

 

نيمي مرا ز خاك ، نيمي دگر خدا.

 

شغلت ؟

 

در كار كشت اميدم.

 

شاكي تو ؟

 

خدا.

 

نام وكيل ؟

 

آن هم فقط خدا.

 

جرمت؟

 

يك سيب از درخت وسوسه.

 

تنها همين ؟؟!!

 

همين.

 

حكمت؟

 

تبعيد در زمين.

 

همدست در گناه؟

 

حواي آشنا.

 

ترسيده اي؟

 

كمي.

 

ز چه؟

 

كه شوم اسير خاك.

 

آيا كسي به ملاقاتت آمده؟

 

بلي.

 

كه؟

 

گاهي فقط خدا.

 

داري گلايه اي؟

 

ديگر گلايه نه؟ولي ...

 

ولي چه ؟

 

حكمي این چنين ؟ آن هم به يك گناه!!؟؟

 

دلتنگ گشته اي ؟

 

آری زياد.

 

براي كه؟

 

تنها خدا.

 

آورده اي سند؟

 

بلي.

 

چه ؟

 

دو قطره اشك.

 

داري تو ضامني؟

 

بلي.

 

چه كسي ؟

 

تنها كسم خدا.

 

در آ خرين دفاع؟

 

مي خوانمش چنان که اجابت كند دعا!!!!

[ پنجشنبه بیستم تیر 1392 ] [ 14:20 ] [ f@teMe ]

ای قوم بــــــه حج رفتـــــه کجایید کجاییــــد؟

     معشوق همیـــــــن جاست بیاییــــد بیاییــد

            معشوق تـــــو همسایه و دیـــوار بـه دیـــوار

                در بادیــــه سرگشته شما در چــــه هوایید؟

                    گـــــر صــورت بــــی صورت معشوق ببینیــد

                        هم خواجه و هم خانـه و هم کعبه شمایید

                            ده بــــار از آن راه بـــــــدان خانـــــــه برفتیـد

                               یـک بــــــار از ایــــــن خانه بر این بام بـرآیید

                                 آن خانه لطیفست نـــشان هـــــاش بگفتیـد

                                    از خواجــه ی آن خانه نشانـــــی بنــماییـد

                                    یـک دستـــــه ی گل کو اگر آن باغ بــدیدیــد

                                     یک گوهر جــــان کــو اگـــــر از بحر خداییـــد

                                     با ایــــــن همـه آن رنج شما گنج شما بـاد

                                     افسوس که بــر گنــج شما پــــرده شماییـد

    

[ پنجشنبه بیستم تیر 1392 ] [ 14:18 ] [ f@teMe ]
جواني عاشق دختري شد و ميخواست با او ازدواج کند.

روزي دختر را به همراه دو دوست دخترش به منزل دعوت کرد و به مادر گفت مي خواهم

حدس بزني که عشق من کداميک است.....

بعد از رفتن آنها از مادر پرسيد:" توانستي دختر مورد علاقه مرا از اين سه تا تشخيص بدهي؟ "

مادر گفت:" بله "  و مشخصات دختر را بيان کرد .

پسر با تعجب پرسيد:" مادرم از کجا فهميدي که اين دختر مورد علاقه من است؟ "

مادر جواب داد:" سبحان الله نميدانم چرا ازش بدم اومد و هزار عيب. "

[ چهارشنبه پنجم تیر 1392 ] [ 10:4 ] [ f@teMe ]
قابل توجه اونهائی که فکر میکنند مـــد است که شلوارشون از باسنشون آویزون باشه . . !

.

.

.

این رسم در زندانهای آمریکا شکل گرفت. زندانیهای که برای پول آماده بودند باسن خود را دراختیار دیگر زندانیها قرار دهند با آویزون نگاه داشتن شلوار بر روی باسنشون و قدم زدن در هواخوری زندان اقدام به جذب مشتری میکردند...


ما فقط خواستیم اطلاع رسانی کنیم.دیگه تصمیم با خودتون...

بهله.........................

[ چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ] [ 12:20 ] [ f@teMe ]

یه آقا پسری که تازه نامزد کرده بود، می خواست برای تولد نامزدش کادو بخره،با خودش 

گفت:چون اولین باره که میخوام براش کادو بخرم بهتره زیاده روی نکنم و 
خواهر نامزدمم با خودم ببرم،و برای نامزدم یه جفت دستکش بخرم چون هم 
رمانتیکه هم زیاد خصوصی نیست. 
روز بعد با خواهر نامزدش رفت به فروشگاه کوروشی تابرای نامزدش یه جفت دستکش بخره،خواهر نامزدشم برای خودش یه ش ر ت 
خرید،موقع بسته بندی فروشنده اشتباه کرد و بسته ها با هم عوض شدن!پسره بدون 
اینکه کادو رو نگاه کنه،اونو با یک نامه ی فدایت شوم با نامزدش میده!

شرح نامه: 
عزیزم 
این کادو قابل تو رو نداره،اما خریدمش چون متوجه شدم شبا که بیرون میریم 
عادت به پوشیدنش نداری،اگه بخاطر خواهرت نبود بلندترشو برات میخریدم،ولی 
خواهرت گفت:کوتاهش بهتره چون راحتتر در میاد،ممکنه فکر کنی رنگش خیلی 
روشنه،اما خانوم فروشنده مال خودشو بهم نشون داد،با اینکه سه هفته بود درش 
نیاورده بود،رنگش اصلا تغییری نکرده بود، 
ازش خواستم مال تورَم امتحان کنه و 
اونم امتحان کرد البته من برای اینکه مطمئن شَم ضخامتش خوبه یه دست بهش 
کشیدم،خیلی نرم بود،تازه چقدرم به فروشنده میومد،ای کاش خودم پیشت بودم و 
کمکت میکردم تا بپوشیش،وقتی درش میاری یادت نره توش فوت کنی چون در 
اثرپوشیدن مرطوب میشه، 
اگه دیدی توش عرق کرد وقتی درش آوردی پشت وروش کن و 
از پنجره به طرف کوچه آویزونش کن تا هم توش خشک بشه،هم چشم کسایی که نمی 
تونن ما رو با هم خوش ببینن در بیاد و هم همسایه ها بگن که چه دامادی دارن 
اینا،اگه تنگ بود ناراحت نشو،چون اولین بارم بود که برات کادو خریدم،بعدا 
که لمسش کردم،به اندازش میخرن،راستی وقتی درش آوردی،حتما جاشو کِرِم بزن تا 
پوست لطیفت خشک نشه،فدات شم،نامزدت

[ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ] [ 23:56 ] [ f@teMe ]

دیروز یه دختر با حجاب اومد دانشگاه

یکی از دخترای بی حجاب خواست مسخرش کنه

گفت تازه گی ها دیوونه ها خودشون رو جلد می کنند

همه خندیدند...........

دختره محجبه در جوابش گفت

تا حالا دیدی رو پیکان 48 چادر بکشن؟

این بار هم خندیدیم......

[ سه شنبه سوم اردیبهشت 1392 ] [ 19:28 ] [ f@teMe ]
ماه من غصه چرا؟؟
آسمان را بنگر، که هنوز
بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبی و پر از مهر به ما می‌خندد…
یا زمینی را که،
دلش از سردی شب‌های خزان
نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید!
و در آغاز بهار،
دشتی از یاس سپید،
زیر پاهایمان ریخت
تا بگوید که هنوز،
پر امنیت احساس خداست…
ماه من غصه چرا؟؟
تو مرا داری و من هر شب و روز،
آرزویم همه خوشبختی توست…
ماه من، دل به غم دادن و از یاس سخن‌ها گفتن
کار آنهایی نیست که خدا را دارند.
ماه من، غم و اندوه اگر هم روزی،
مثل باران بارید
یا دل شیشه‌ای‌ات
از لب پنجره عشق، زمین خورد و شکست
با نگاهت به خدا
چتر شادی وا کن
و بگو با دل خود
که خدا هست، خدا هست هنوز…
او همانیست که در تارترین لحظه‌ی شب،
راه نورانیِ امید نشانم می‌داد!
[ جمعه چهارم اسفند 1391 ] [ 15:59 ] [ f@teMe ]
بــــــاور کن خیلی حـــــــرف است 
وفـــــــــادار دســـــــــت هایی باشی 
که یکبار هم لمســـــــشان نکرده ای…

[ پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 ] [ 18:51 ] [ f@teMe ]
"  اینو ازوب دوستم برداشتم خیلی خوشم اومد دلم نیومد نگم!  "

            http://amirnewshp0.blogfa.com/

پسر: ضعیفه!دلمون برات تنگ شده بود اومدیم زیارتت کنیم!

دختر: توباز گفتی ضعیفه؟

پسر: خب… منزل بگم چطوره؟
... 

دختر: وااااای… از دست تو!

پسر: باشه… باشه ببخشید ویکتوریا خوبه؟

... دختر:اه…اصلاباهات قهرم.

پسر: باشه بابا… توعزیز منی، خوب شد؟… آشتی؟

دختر:آشتی… راستی گفتی دلت چی شده بود؟

پسر: دلم! آها یه کم می پیچه…! ازدیشب تاحالا.

دختر: … واقعا که!

پسر: خب چیه؟ نمیگم مریضم اصلا… خوبه؟

دختر: لوووس!

پسر: ای بابا… ضعیفه! این نوبه اگه قهرکنی دیگه نازکش نداری ها!

دختر: بازم گفت این کلمه رو…!

پسر: خب تقصرخودته! میدونی که من اونایی رو که دوست دارم اذیت میکنم… هی نقطه ضعف میدی دست من!

دختر: من ازدست توچی کارکنم؟

پسر: شکرخدا…! دلم هم پیچ میخوره چون تو تب وتاب ملاقات توبودم… لیلی قرن بیست ویکم من!

دختر: چه دل قشنگی داری تو! چقدر به سادگی دلت حسودیم میشه!

پسر: صفای وجودت خانوم!

دختر: می دونی! دلم… برای پیاده روی هامون… برای سرک کشیدن تومغازه های کتاب فروشی ورق زدن کتابها… برای بوی کاغذ نو… برای شونه به شونه ات را رفتن و دیدن نگاه حسرت بار بقیه… آخه هیچ زنی که مردی مثل مرد من نداره!

پسر: می دونم… می دونم… دل منم تنگه… برای دیدن آسمون چشمای تو… برای بستنی شاتوتی هایی که باهم میخوردیم… برای خونه ای که توی خیال ساخته بودیم ومن مردش بودم….!

دختر: یادته همیشه میگفتی به من میگفتی “خاتون”

پسر: آره… آخه تو منو یاد دخترهای ابرو کمون قجری می انداختی!

دختر: ولی من که بور بودم!

پسر: باشه… فرقی نمی کنه!

دختر: آخ چه روزهایی بودن… چقدردلم هوای دستای مردونه ات رو کرده… وقتی توی دستام گره می خوردن… مجنون من…

پسر: …

دختر: چت شد چرا چیزی نمیگی؟

پسر: …

دختر: نگاه کن ببینم! منو نگاه کن…

پسر: …

دختر: الهی من بمیرم… چشات چرا نمناکه… فدای توبشم…

پسر: خدا… نه… (گریه)

دختر: چراگریه میکنی؟

پسر: چرا نکنم… ها؟

دختر: گریه نکن … من دوست ندارم مرد گریه کنه… جلو این همه آدم… بخند دیگه… بخند… زودباش…

پسر: وقتی دستاتو کم دارم چطوری بخندم؟ کی اشکامو کنار بزنه که گریه نکنم…

دختر: بخند… و گرنه منم گریه میکنماا

پسر: باشه… باشه… تسلیم… گریه نمی کنم… ولی نمی تونم بخندم

دختر: آفرین! حالا بگو برای کادو ولنتاین چی خریدی؟

پسر: توکه میدونی من از این لوس بازی ها خوشم نمیاد… ولی امسال برات یه کادو خوب آوردم…

دختر: چی…؟ زودباش بگو… آب از لب و لوچه ام آویزون شد …

پسر: …

دختر: دوباره ساکت شدی؟

پسر: برات… کادو… (هق هق گریه)… برات یه دسته گل گلایل!… یه شیشه گلاب… ویه بغض طولانی آوردم…!

تک عروس گورستان!

پنج شنبه ها دیگه بدون تو خیابونها صفایی نداره…!

اینجاکناره خانه ی ابدیت مینشینم و فاتحه میخونم…

نه… اشک و فاتحه
نه… اشک و فاتحه و دلتنگی

امان… خاتون من! توخیلی وقته که…
آرام بخواب کوچ کرده ی من…

دیگر نگران قرصهای نخورده ام… لباس اتو نکشیده ام…. و صورت پف کرده از بی خوابیم نباش…!

نگران خیره شدن مردم به اشک های من هم نباش..!

بعد از تو دیگر مرد نیستم اگر بخندم…
اما… تـو آرام بخواب...
 

[ سه شنبه هفدهم بهمن 1391 ] [ 12:19 ] [ f@teMe ]

در سوگم سیاه نپوشید ،

برایم مجلسی برپا نکنید ،

برایم گریه و ناله سر ندهید

مرا در بیابانی برهوت دفن کنید

و سنگ نوشته ای هم بر مزارم ننهید

عکسم را قاب نگیرید

و دسته گلی با روبان سیاه برای نزدیکانم نفرستید

 اما در سالروز مرگم بر پارچه ای بزرگ بنویسید :


یک سال از مرگش گذشت چه ساده به نبودنش عادت کردیم !!!!!!

[ سه شنبه دهم بهمن 1391 ] [ 7:8 ] [ f@teMe ]

مــــــــــــدتـهـاســـــــــــــــت . . .

نـه بـــــــــه آمـــدن کـسـی دلـخـوشــــــــــــم ،

نـه از رفـتــــــــــــن کـسـی دلـگـیـــــــــــــــــر ؛

بـی کـسـی هـم عـالـمـــــــــــی دارد . . . !!!



((این پست و مخصوص مخصوص مخصوص یکی گذاشتم که فکرکنم خودشم بدونه!

بلاخره بعدازچندماه دوباره افتخارداد به من و اومد ولی خیلی بی حال و بی حوصله

نمیدونم چرا...........

بااینکه میدونه اندازه داداشم دوسش دارم ولی نمیدونم چراانقدر باهام سرده نمیدونم چراانقدر بی حاله 

راستی پست پایین فاضل نظری مال داداش مهدی خودمه، عاشق این شعراشم))


[ پنجشنبه پنجم بهمن 1391 ] [ 10:17 ] [ f@teMe ]
دین راهگشا بود وتو گم گشته دینی
تردید کن ای زاهد اگر اهل یقینی

آهو نگران است، بزن تیر خطا را
صیاد دل از کف شده! تا کی به کمینی؟

این قدر میاندیش به دریا شدن ای رود
هرجا بروی باز گرفتار زمینی

مهتاب به خورشید نظر کرد و درخشید
هر وقت شدی آینه کافی ست ببینی

ای عقل بپرهیز و مگو عشق چنان است
ای عشق کجایی که ببینند چنینی

هم هیزم سنگین سری دوزخیانی
هم باغ سبک سایه فردوس برینی

ای عشق! چه در شرح تو جز «عشق» بگوییم
در ساده ترین شکلی و پیچیده ترینی

[ پنجشنبه پنجم بهمن 1391 ] [ 9:55 ] [ f@teMe ]
بوم نقاشی:

تا بوده میکشیدی در من رنگ شادی! 

اینک که نداری اورا میکشی رنگ جدایی؟ 

تا بوده میکشیدی درمن رنگ رخساریار!

اینک میکشی رنگ غم آخرین دیدار؟ 

تا بوده میکشیدی درمن خرمن سبز بسیار! 

لیک اینک نداری چیزی جز توده ای افکار؟

مهم نیست تو از این دنیا چی میخوای بلکه مهم اینه که آیا چیزی که از دنیا میخوای توش هست یا نه؟ آره درست فهمیدی دنیا با این وسعتش ولی باز برای ما آدما خیلی کوچیکه واسه همینه که خدا برای تنبیه آدم و حوا اینجا رو انتخاب کرده!




برچسب‌ها: بوم نقاشی, غم عشق, عشق, نقاشی, دنیا, غروب زرین
[ یکشنبه سوم دی 1391 ] [ 8:21 ] [ f@teMe ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

بچه که بودیم بستنی مان را گاز میزدند، قیامت به پا میکردیم!
چه بیهوده بزرگ شدیم...
روحمان را گاز میزنند، میخندیم!!!
.
.
.
.
.
.
اینجا حریم امن عشق است
کفش های گلی ات
را در بیاور....
$$$$$$$$_________$$$$$$$
$$$____$$$$______$$__$$$$
$$______$$$$____$$____$$$
$$_______$$$$__$$$____$$$
$$________$$$$_$$$____$$$
$$_________$$$$$$____$$$$
$$$________$$$$$$____$$$_____$$$$
$$$_________$$$$$___$$$$____$$$$$
_$$$________$$$$$__$$$$____$$$$
_$$$$________$$$$_$$$$____$$$$
__$$$$_______$$$$_$$$____$$$
__$$$$$______$$$$$$_____$
____$$$$$$____$$$$$____$$$
________.$$$$$$$$_____$$$$$
_________$$$$$._$$$$$$$$$$$$$$$$
_______s$$$$$$$____$$$$$$$$$$$
____$$$$$$$$$________$$$$$$$
__$$$$___$$$$$______$$$$_$$$$
_$$_______$$$$_____$$$_____$$$
$$_______$$$$_$
$$______$$$$___$
$$$___$$$$$___$$
$$$$$$$$$$____$$___(▒)(▒)
$$$$$$$$$____$$$_(▒)(█)(▒)
_$$$$$$_____$$$_____(▒)(▒)
__________$$$$
_________$$$$$__(▒)(▒)
________$$$$$_(▒)(█)(▒)
_______$$$$$____(▒)(▒)
_______$$$
______$$$_(▒)(▒)
_____$$_(▒)(█)(▒)
____$$____(▒)(▒)
___$
__$$___(▒)(▒)
_$$$_(▒)(█)(▒)
_$$____(▒)(▒)
_$$
$$ __(▒)(▒)
$$_(▒)(█)(▒)
$$__(▒) (▒)
$$
_$
_$$___(▒) (▒)
__$$_(▒)(█)(▒)